#گشت_ارشاد_پارت_174

شايسته با طعنه پرسيد :حالا کي هست اين عروس خوشبخت؟

محبوبه:دختر همکار باباته حاجي سلطاني ميشناسيش که؟ هم کلاسيت بود

شايسته يه ذره فکر کرد مغزش سوت بلندي کشيد نه باور نميکرد

نميتونست خودش رو قانع کنه که اين بار ريحان رو براي فرزين تيکه گرفته باشن

ريحان رو خوب ميشناخت انقدر دختر خوب و اروم بود که اصلا نميتونست ازش ايرادي بگيره ولي اخه اون حقش نبود که با اون همه پاکي و نجابت زن ادم هوس بازي مثل فرزين بشه

با حيرت به اميد اينکه اشتباه کرده باشه رو به مادرش کرد و گفت:ريحان ؟؟

محبوبه لبخندي زد و گفت:اره اخر هفته قرار خواستگاري گذاشتيم با امير حسين هم صحبت کن تا کار هاشو جفت و جور کنه که شما هم بايد باشين

زنگ در زد شده و شايسته با فکري مشغول از مادرش و شکوفه خداحافظي کرد و به سمت در رفت

اخه ريحان واقعا حيف بود کاش گول ظاهر فرزين و خانواده ي اونا رو نخوره و بهش جواب مثبت نده

نگاهي به امير که توي ماشين سرشو روي فرمون گذاشته بود انداخت نميدونست چرا ته دلش شور افتاد و با فکر اينکه نکنه براش اتفاقي افتاده باشه سريع خودش رو به ماشين رسوند و چند ضربه اي به پنجره ي ماشين زد

امير سرش رو بالا اورد و با چشمايي که از زور سردرد لعنتي که نميدونست چرا دچارش شده سرخ سرخ شده بود به شايسته نگاه کرد

romangram.com | @romangram_com