#گشت_ارشاد_پارت_173
محبوبه پوف بلندي کشيد و گفت:خوب بابا فکر کردم چي شده الان زنگ ميزنم با شکوفه بريد خريد
شايسته:فقط مامان بگو زود بياد که عصر امير حسين مياد دنبالم دير ميش
ساعت 11بود که شکوفه و شايسته توي بازار قدم ميزدند تا لباس مورد نظر شايسته رو پيدا کنن بالاخره بعد کلي گشتن يه مانتو سبز گلدوزي شده رو با شلوار لي به همون رنگ و کيف و کفش و شال ستش رو خريد و با هم به سمت خونه برگشتند
نزديک ساعت 5 بود که لباس هاشو تنش کرد و جلوي ايينه ايستاد و نگاه خيلي دقيقي به خودش انداخت و بالاخره تصميمشو گرفت و بدون ارايش چادرشو روي سرش انداخت خوب ميدونست به احترام امير اين کارو ميکنه
روي مبل منتظر امير نشست و به صحبت هاي مامانش و شکوفه گوش کرد
محبوبه:نميدوني چه دختريه از هر انگشتش يه هنر ميباره که هيچ حجاب و متانتش زبون زده
حاجي که گفت واسه فرزين در نظر گرفته تش من که خيلي خوشحال شدم
شکوفه:حالا نظر فرزين چيه؟ديده تا حالا طرفو ؟
محبوبه: بچه م ميگه هرچي شما بگيد
شايسته پوزخندي زد و با خودش فکر کرد فرزين هم يکي مثل منصور خان زن ميگيره ولي هوس بازي هاش هم در کنارش داره
romangram.com | @romangram_com