#گشت_ارشاد_پارت_172

دادا و بيداد راه انداختم ولي به زور پايين بردنم

نميتونم محيط اونجا و جو حاکم برشو بهتون توضيح بدم همه مشروب خورده بودن و مست بودن و با ديدن من حرکات ناجوري از خودشون نشون ميدادند و ميخواستند که بهم نزديک بشن ولي من مقاومت ميکردم

مقاومت من انقدر زياد بود که غلام رو کفري کرد اونم دستمو گرفت و به سمت زير زمين برد و خواست که بهم نزديک بشه

ولي من نزاشتم اين کارو بکنه و بينمون درگيري پيش اومد و اونم که مقاومت منو ديد شروع به کتک زدن من کرد و من واقعا نميتونستم کاري بکنم

شدت کتک هاش انقدر زياد بود که من کم کم از حال رفتم و وقتي به هوش اومدم توي بيمارستان بودم

الان هم ديگه نميخوام تو اون محله برگردم و ميخوام خودم مستقل زندگي کنم اين تمام چيزي بود که من بايد به شما ميگفتم

امير اوهومي کرد و ورقه اي رو جلوي رها گذاشت و ازش خواست تا شکايتش رو عليه غلام و دارو و دستش بنويسه

*******************8

شايسته باز نگاهي به کمدش انداخت و ايش بلندي گفت و دوباره روي تختش ولو شد

محبوبه وارد اتاق شد و گفت:چيه مادر جان چرا انقدر اعصابت بهم ريخته س؟

شايسته:مامان خوب من مثلا عروسم ولي هيچ لباس رنگ روشن ندارم که الان تنم کنم خير سرم اولين باره ميخوام با امير حسين تنها برم خونشون خوب بده جلوي اونا با همين لباس ها باشم همشون تيره يا سياه

romangram.com | @romangram_com