#گشت_ارشاد_پارت_170
خيلي تو خونمون جنگ و دعوا بود حتي کار من و بابام به کتک کاري هم کشيد ولي چاره چي بود من بدون اينکه خودم بخوام تسليم شدم توي چاييم وقتي حواسم نبود يه داروي بيهوشي ريخته بودن و من بي خبر از همه جا در حالي که اصلا فکرشم نميکردم اين بلا رو سرم بيارن خوردم
چشمامو که باز کردم ديدم تو زير زمين يه خونه بودم ولي هرچي داد و بيداد کردم کسي به دادم نرسيد
چند دقيقه تو اين حالت بودم که در باز شد و چند نفر وارد شدند
غلام با يه پوزخند اومد سمتم و گفت:الکي کولي بازي در نيار تو مال مني و ديگه کسي نيست که بخواد بياد و نجاتت بده
با ناباوري نگاهش کردم و گفتم :يعني چي ؟مامانم و خواهرم کجان؟
غلام در حالي که پک محکمي به سيگارش ميزد گفت:اونا تو رو به من فروختند منم در عوض حساب بابات رو صاف کردم هم يه پولي کف دستشون گذاشتم تا واسه هميشه از اين محل و اين شهر برن پس به نفعته دختر خوبي باشي به خواسته هاي من عمل کني تا بتوني مثل يه ملکه تو خونه ي من فرمانروايي کني
ولي اگه بخواي سر تق بازي در بياري و باهام راه نياي روزگارتو بدتر از عاقبت يزيد ميکنم ديگه کسي رو هم نداري بخواي پيشش زندگي کني
پس به نفعته که با من راه بياي و کنار خودم بموني وگرنه اگه مجبور بشم به فري بفروشمت اون بلايي سرت مياره که هر روز ارزو کني کاش پيش من بودي و واسه کلفتي خونه ي من هم التماس کني
رها اينو گفت و بقضش ترکيد و زار زار گريه کرد انقدر گريه هاش درد داشت که امير دستي به موهاش روي عصبانيت کشيد و ليوان ابي رو جلوش گذاشت و دستمال کاغذي رو به سمتش گرفت
رها سرشو بلند کرده و چشماي دريايشو که حالا با وجود اين اشک ها انگار موج دار شده بود رو به امير دوخ
امير انگار جادوي اين چشم ها شده بود تا چند دقيقه نگاهش کرد و بعد در به خودش نهيبي زد و از جاش بلند شد و کنار پنجره ايستاد و با جديت گفت:خوب ادامه بديد لطفا
romangram.com | @romangram_com