#گشت_ارشاد_پارت_169
هنوز امير نرفته دلتنگش شده بود
رها رو به روي امير حسين نشسته بود و لب پايينشو از استرس ميجوييد
امير :خوب من منتظرم
رها:راستش نميدونم از کجا شروع کنم پدر من اعتياد داره اونم از نوع شديدش که ديگه اميدي به ترک کردنش نيست
هر وقت که حسابي براي موادش درمونده ميشد از غلام مواد فروش اصلي محله مون نسيه ميخريد انقدر حسابش بالا زد که به ميليون رسيد و اون عوضي هم بابامو تهديد کرد و گفت:يا سر دو ماه حسابشو صاف ميکنه يا بايد منو در عوض طلبش بده به اون
رها ريزش اشک هاش دست خودش نبود بقضشو به زور قورت داد و گفت:من خيلي تلاش کردم تا از هر راهي که بلد بودم و ميتونستم پولشو جور کنم ولي نشد حساب بابام خيلي بيشتر از اين حرفا بود
بالاخره مهلت بابام تموم شد اون شب خوب يادمه اومده بود خونمون تا بابام اتمام حجت کنه
بابام از خداش بود که من زن غلام بشم اينجوري با خودش فکر ميکرد رو حساب فاميلي و پدر زني موادش هميشه تامينه
romangram.com | @romangram_com