#گشت_ارشاد_پارت_168
امير:حالا براي اسوده شدن خاطر شما اگه خداوند ياري کنه و بخواد ما براي شهريور مراسم عروسيمونو ميگيريم تا خيال شما هم اسوده بشه
حاجي با شنيدن اين حرف نفس اسوده اي کشيد و گفت: خيلي خوبه هرچه زودتر بريد سر زندگيتون بهتره
شايسته دلش ميخواست ليوان تو دستشو انقدر فشار بده که بشکنه يه جوري رفتار ميکردند که انگار اون تو اون خونه نقش يه مزاحم رو داره و ميخوان هرچه سريع تر از شرش خلاص بشن حتي مثل اکثر اوقات فکر کرد شايد حاجي باز از سر تفاخر و ريا اونو از پرورشگاه براي فرزند خوندگي اورده باشه از اون هرچي که بگي بر مياد
امير ده دقيقه اي نشست ولي چون ميخواست فردا سر کار بره از همه خداحافظي کرد و به سمت در رفت
شايسته تا دم در همراهيش کرد و جلوي در با لبخند گفت:به خاطر امشب ممنون خيلي زحمتت دادم ببخشي
اگه ناراحتتم کردم بازم ببخشيد
امير دستاي شايسته رو تو دستش گرفت و گفت:وظيفه م بود خانم ناراحتم کردي ولي با جواب و رفتار منطقي و بي عيب و نقصت از دلم در اوردي حالا هم برو تو تا بابات نيومده کتکم نزد
شايسته:باشه مواظب خودت باش رسيدي يه اس ام اس بده
امير دستشو رو چشمش گذاشت و گفت :به روي چشم خانوم شبت به خير فعلا خداحافظ
شايسته :خدانگهدارت باشه
امير سوار ماشين شد و ازش دور شد و شايسته رفتنش رو تماشا ميکرد در حالي که يه احساس خاص داشت
romangram.com | @romangram_com