#گشت_ارشاد_پارت_166
امير:خانم خانما نميخواي بياي ؟حاجي بيچارمون ميکنه ها بيا ديگه
شايسته با لبخند در حالي که فکر رفتار و عقيده ي بي حساب و کتاب حاجي ذهنشو مشغول کرده بود به سمت ماشين رفت شايسته نگاهش رو به صورت درهم امير انداخت دلش گرفت ميدونست که به خاطر اتفاق پيش اومده ناراحته و شايد هم با خودش فکر ميکنه که اون از روي قصد و قرض شماره رو برداشته
نگاهش رو مستقيم به صورت امير پاشيد و با احتياط دستشو رو دست امير که روي دنده بود گذاشت
شايسته:امير حسين از من ناراحتي؟
لحنش انقدر بي قرض و از روي مهربوني بود که لبخند رو براي چند لحظه رو صورت امير اورد
امير سرشو به علامت نه تکون داد ولي خودشم خوب ميدونست توي دلش چه خبره
شايسته اهي کشيد و فشار دستشو رو دست امير بيشتر کرد و گفت:من به اون چيزي که تو قبولش داري قسم ميخورم از روي قصد و منظور خاصي اون کارو نکردم ميدوني اگه الان تو شرايط مشابه جاي تو يکي ديگه بود شايد عکس العمل خيلي تندي نشون ميداد منم به خاطر اينکه باعث ناراحتي نشم و شب خوبمونو خراب نکنم حرفي نزدم ولي خدا خودش شاهده که من ميخواستم وفتي بيرون رفتيم دور از چشمت کارتو سر به نيست کنم
امير رنجيده نگاهش کرد و گفت:ولي با اين کارت من احساس کردم خيلي بي عرضه ام يا شايدم اون پسر با خودش احساس کرد طرف چه شوهر خنگ و بي غيرتي داشت يا حتي فکر کرد من دوست پسرتم اين براي من خيلي سنگينه شايسته خيلي
شايسته در حالي که با انگشتاي امير بازي ميکرد نگاهشو به بيرون از ماشين انداخت و گفت:قول ميدم براي بار ديگه اگه کسي مزاحمم شد اولين نفر تو بدوني
امير دنده رو با همون دستش که تو دست شايسته بود عوض کرد و با خنده گفت:افرين دختر خوب
جلوي در خونه امير نگه داشت و خودشم پياده شد
romangram.com | @romangram_com