#گشت_ارشاد_پارت_164

با لبخند گفت:خوب به نظر من شهريور خيلي خوبه

امير اوهومي کرد و گفت:اوکي پس چند ماهي وقت داريم

تا قبل از ماه مبارک بايد بيشتر کارامونو انجام بديم

شايسته اوکي گفت و توي فکر فرو رفت منصور خان خيلي ذهنشو مشغول کرده بود بايد يه جوري حسابي ازش زهر چشم ميگرفت تا انقدر عذاب ديدن شکوفه رو نبينه

غذا ها رو اوردن و هردو توي سکوت و هرکدوم تو فکر خودشون غذاهاشون رو خوردند

بعد از تموم شدن غذا امير به شايسته گفت که بيرون و کنار ماشين منتظرش بمونه

شايسته با تعجب به سمت ماشين رفت ولي نگاه خيره ش به امير بود تا علت موندنش رو بفهمه

امير به سمت پسري که به شايسته شماره داده بود رفت و کاملا خونسرد کارتشو نشون داد و گفت:فردا راس ساعت 10 صبح اداره ي اگاهي باش قسمت مبارزه با مفاسد اجتماعي

پسره با ترس نگاهي بهش انداخت و با ته ته پته گفت:جناب سروان مگه من چه کار بدي انجام دادم اخه؟

امير دستي به شونه ي پسر زد و با ابهت گفت :به خاطر اينکه به خانوم بنده جلوي چشم خودم شمارتو دادي حالا هم سريع شماره ي ماشينيتو بنويس روي کارتت بهم بده

پسره به غلط کردن افتاده بود ولي نگاه مصمم امير حسين نشون ميداد که به هيچ وجه کوتاه بيا نيست

romangram.com | @romangram_com