#گشت_ارشاد_پارت_160

شايسته به رو به روش خيره شد و گفت :من زنم ........و به همان اندازه از هوا سهم ميبرم که ريه هاي تو

ميداني

درد اور است من ازاد نباشم که تو به گناه نيفتي

قوس هاي بدنم به چشمهايت بيشتر از تفکرم مي ايند

دردم مي ايد که بايد لباس هايم را به اندازه ي ايمان تو تنظيم کنم

شايسته به امير زل زد و گفت:حالا دليلشو فهميدي ؟خسته شدم از اينکه جنس مرد بايد راحت و ازاد زندگي کنه ولي من اون طوري که دلم ميخواد لباس نپوشم که جلب توجه مرد ها نشه

امير حسين در حال رانندگي متفکرانه به حرفاي شايسته گوش ميداد و سعي ميکرد براي حرفاش دليل منطقي بياره

امير حسين:حق با شماست ولي تو نگاهاي هرزه رو دوست داري؟

شايسته:يعني چي؟

امير :اين که يه مرد بخواد به تو نگاه کنه و ازت لذت ببره اونم در کنار من که همسرت هستم رو دوست داري؟

شايسته بي حوصله رو بهش کرد و گفت:بابا بي خيال اصلا من نخواستم چادر نپوشم يه روز منو اوردي بيرون حالا ببين ها بحث فلسفي راه انداختي

romangram.com | @romangram_com