#گشت_ارشاد_پارت_158
امير توي ماشين نشسته بود به شايسته اس داده بود که بيرون بياد اصلا حوصله ي رو به رو شدن با خانوادشو نداشت
نيم نگاهي به در خونه انداخت با ديدن شايسته تقريبا شوک زده شد
شده بود همون دختر قبلي ولي با يه چادري که پوشيدن و نپوشيدنش فرقي نداشت
نگاهي توي ايينه به خودش انداخت احساس ناکامي شديد تو زندگيش داشت و خيلي از اين دنيا گله داشت که چرا بهش اين فرصت هيچ وقت داده نشده بود که با همسر ايده ال ش زندگي کنه
ولي دوباره به خودش نهيب زد حالا که عقد کرده بود ديگه حتي فکر پشيمون شدن رو هم گناه ميدونست
اون دختر با تمام خوبي ها و بدي هاش حالا زنش بود و بايد امير شرايط زندگيش رو طوري تنظيم ميکرد که شايسته خودش اون زن مورد علاقه و مورد پسند امير بشه نه به زور و اجبار
اين طور که تو اين چند وقته فهميده بود توي خونه ي شايسته اينا زور حرف اول رو ميزد و از رفتار هاي باباش و داداشاش و دامادشون کاملا ريا و تظاهر رو حس کرده بود چيزي که خودش از اون متنفر بود و ميتونست حس کنه شايسته هم از اين قضيه رنج ميبره و تمام اين کاراش از سر لجبازيشه
دستي به موهاش کشيد و نزديک شدن شايسته رو تماشا کرد زير لب زمزمه کرد:خدايا به اميد تو خودت ياورم باش که تو راهي که دارم قدم ميزارم کم نيارم
*************8
شايسته در ماشينو باز کرد و با خوشرويي سلام کرد
امير هم سعي کرد خونسردي خودش رو حفظ کنه و بعد از اينکه جواب سلامش رو اون هم با خوشرويي داد گفت:شايسته دو تا خواسته ازت دارم
romangram.com | @romangram_com