#گشت_ارشاد_پارت_157


نزديک ساعت 5بود که امير بهش اس ام اس داده بود که تا نيم ساعت ديگه ميرسه

به سمت کمد لباساش رفت بعد کلي زير و رو کردن بالاخره تصميم گرفت مانتو ابي کاربني که هميشه پوشيدنش ممنوع بود رو بپوشه حالا ديگه ميتونست بدون جواب دادن به کسي راحت باشه و اونجوري که ميخواد لباس بپوشه

جلوي ايينه وايستاد يه مداد مشکي ماهرانه تو چشماش کشيد و رژلب قهوه اي ماتي رو هم زد و اماده شدنش همون نيم ساعت طول کشيد

امير اس داد که بيرون منتظرشه

چادرش رو برداشت و جلوي چشماي زوم فرهاد و فرزين و بقيه با يه خداحافظي کوتاهي از خونه بيرون زد

ميدونست الان دارن پشت سر امير حسين بدبخت صفحه ميزارن و انگ بي غيرتي بهش ميزنن

احساس پيروزي بهش دست داد و با خودش گفت:اقايون نفيسي خوشم اومد و ضايع شديد و اون چيزي که شما ميخواستيد نشد

چادرشو روي سرش کشيد ولي روسري ساتن ابي کاربنيش اصلا رو سرش نميموند و موهاش بيرون ريخته بود و چادرش رو هم پشت روسريش انداخته بود

به سمت ماشين امير حسين رفت

********************8


romangram.com | @romangram_com