#گشت_ارشاد_پارت_156
طبق معمول شکوفه خونه ي اونا بود ولي اين بار صداي گريه ي اروم و بي صدا و پچ پچ شو با مامانش شنيد
نگران شد و يه کوچولو گوش وايستاد تا ببينه علت ناراحتيش چيه چون مطمئن بود اگه ميرفت داخل اشپزخونه اونا حتما حرفشون رو قطع ميکردند و به اون چيزي نميگفتند
شکوفه:مامان به خدا نميدونم بايد چي کار کنم من هرجور ميخواد لباس ميپوشم هرجور ميخواد ميگردم به همه جور سازش ميرقصم ولي بازم عوضي انگار کمه شه نميدونم بايد چي کار کنم ؟
محبوبه:مادر جان قسمت ما هم همين بوده شانس نداشتيم مثل اوناي ديگه قيافه نداشته باشيم ولي شوهرامون برامون بميرن بايد بسوزي و بسازي
شکوفه:اخه مامان سوختم اتيش گرفتم ديگه چه قدر کنار بيام اقا هر روز يه هوس تازه ميکنه تو که نميدوني من چي دارم ميکشم
شايسته ديگه صبر نکرد بقيه ي حرف هاي شکوفه رو بشنوه انگار منصور خان تهديدشو جدي نگرفته بود دستاشو به شدت مشت کرد و هرچي فحش بلد بود نثارش کرد
واقعا دلش ميخواست بره جلوي فرهاد و فرزين و حاجي وايستاده و بگه اينقدر که دم از غيرت ميزنيد بريد جلوي هرزه گري هاي منصور خان رو بگيريد فقط زورشون به اون رسيده بود
بازم عيب نداره خودش ميدونست با اين مرتيکه ي عوضي چيکار کنه براش برنامه ها داشت
شايسته حوصله ي غذا خوردن رو هم نداشت چند لقمه الکي خورد و دوباره به کلبه ي تنهايي خودش پناه برد
romangram.com | @romangram_com