#گندم_پارت_466

-خواهرم دستت سپرده تاوقتی باهمدیگه حرفاتونو بزنین ترو برادر خودم می دونم برین به امان خدا!

اینوکه گفت من یه نفس راحت کشیدم که نصرت دوباره بهمون خندید ودستش رواورد جلووباهامون دست داد وباهاش خداحافظی کردیم بامیترام خداحافظی کردیم ورفتیم طرف ماشین.

دم ماشین که رسیدیم کامیار گفت:

-توام بیا بریم

-نه دوتایی برین بهتره فقط مواظب باش که خواهرش رودست توسپرده

کامیار-انقدر حیا توچشماون مونده شازده

-می دونم

کامیار-توچیکار می کنی؟

-می رم خونه

کامیار-پس بذار برسونمت

-نه خودم می رم توبرو دیر نشه فقط کدوم اژانس اشناته؟

کامیار-برو اژانس...که نزدیک خونه س مدیرش اشنامه بگومنو کامیار فرستاده ازهمونجا یه زنگ به من بزن تا خودم جریان روحالی ش کنم!

-پس موبایلت روخاموش نکن

کامیار-نه،نمی کنم


romangram.com | @romangram_com