#گندم_پارت_464

-آژانس اشنا سراغ دارین؟

کامیار-آژانس واسه چی؟

جریان روتند براش گفتم که گفت"

-اره اشنا دارم بد فکریم نیس بذارین نصرت خان بیاد بعدش می ریم یه جا وترتیبش رومیدیم!

یه ده دقیقه یه ربعی گذشت تانصرت پیداش شد واومد جلو وسلام واحولپرسی کردوگفت:

-خبری نشد؟

میترا-نه فر نکنم اینجاها بشه پیداش کرد احتمالا خونه یکی ازدوستاشه

نصرت-اگه کاری چیزی دارین وازدست من برمی اد مضایقه نیس!

ازش تشکر کردم که کامیار گفت:

-چرانصرت خان یه کاری هس!یعنی یه مسئله ای هس!

نصرت-هرکاری که باشه بادل وجون انجام می دم!

کامیار-دستت درد نکنه می خواستم ازت اجازه بگیرم وچند بار حکمت خانم رو ببینم می خوام ببینم اخلاق ایشون چه جوریه! بااخلاق من سازگاره یانه!

برگشتم نصرت رونگاه کردم همینجوری توچشمای کامیار نگاه می کرد!واسه شاید ی دقیقه نفسم توسینه م حبس شده بود نمی دونستم عکس العمل نصرت چیه!بااین حالتی که کامیار حرف روشروع کرد فکر می کردم الان نصرت یه دری وری بهش بگه وبذاره بره اما بعد ازاینکه شاید یه دقیقه یه دقیقه ونیم توچشمای کامیار نگاه کرد یه لبخندی زد و گفت:

-توچشمات پدرسوختگی نیس!می بینم!کی می خوای بری دنبالش؟


romangram.com | @romangram_com