#گندم_پارت_442

-چیکارداری؟مشتری دارم!

پسره بافریاد گفت:

-کتاباتو می فروشی!اینا دنبال کتاب می گردن!

سینا یه لحظه فکر کردوبعدگفت:

-نه بابا!بذار باشن!حداقل برای یادگاری خوبن!

اینو گفت ودوباره شروع کرد بامشتری ش حرف زدن که همون پسره گفت:

-کتاب دیگه نمی خواین؟

کامیارسرشو انداخت پایین وبرگشت طرف نصرت که 50متر اون طرف تر واستاده بود ومی خندید!منم رفتم دنبالش وتارسیدم گفتم:

-امثال این پسره رونمی گیرن؟

نصرت خندید وگفت:

بیابریم بابا!

کامیار-اونای دیگه سالم ن!دارن کاسبی شونو می کنن!طفلی آهمه شونم مدرک دانشگاهی دارن!

نصرت-بیاین یه چیز دیگه نشون تون بدم!بریم اون طرف میدون!

سه تایی رفتیم اون طرف میدون که نصرت گفت:


romangram.com | @romangram_com