#گندم_پارت_441

تااینو گفت پسره که داشت باطری می فروخت گفت:

-بیا اینجااقا!اونی که می خوای پیش منه!

پسره دیگه چیزی نگفت وکامیار یه نگاه به اونکه باطری می فروخت انداخت وگفت:

توکتاب دانشگاهی می دونی چیه؟

پسره ازپای بساطش بلندشدوگفت:

-یه سری خودم دارم که مال دوران تحصیل خودم بوده ویه سری م دوستان دارن!مال چه رشته ای رومی خوای؟

من وکامیار رفتیم جلو وکامیار باتعجب گفت:

-تحصیلات دانشگاهی داری شما؟

پسره گفت:

-اره مدیریت!شماچی می خواین؟

کامیار- مثلا اگه زیست بخوایم چی؟

پسره دستش روگرفت جلوکامیار که مثلا صبر کنه ودوستش رواون ور پیاده رو صدا کردوگفت:

-سینا!سینا!یه دقیقه بیا!

سینا که داشت بایه مشتری حرف می زد وبهش جوراب زنونه می فروخت گفت:


romangram.com | @romangram_com