#گندم_پارت_436
حکمت که داشت اشک هاشو پاک می کرد گفت:
-نه!واقعا جالب بود!من یکی که اولش شوکه شدم!واقعا بااستعداد وخیلی خیلی بانمک وهنرمندین!
کامیار برگشت طرف من وگفت:
-بیا!دیدی حالا!واقعا که چه استعداد هایی م به خاطر این بکن نکن توبه هدر رفته!
دوباره شروع کرد سربسر این دخترا گذشتن تارسیدیم دم خونه دخترا واونا رو پیاده کردیم ورفتیم که حکمت روبرسونیم!
وقتی رسیدیم پیاده شدیم ومن ونصرت ازش خداحافظی کردیم نوبت کامیار که شدبه حکمت گفت:
-تروخدا ببخشین آ!فقط می خواستم بهتون خوش بگذره!
حکمت-واقعا عالی بود کامیار خان!هیچوقت امروز روفراموش نمی کنم!توتمام زندگیم انقدر بهم خوش نگذشته بود! ازتون واقعا ممنونم!
کامیار-منم امروز رو فراموش نمی کنم!
دیدم داره ناجور میشه!اروم باارنج زدم توپهلوی کامیار که یه خداحافظی کرد وسوار ماشین شد وماهام پشت سرش سوار شدیم ویه دستی برای حکمت تکون دادیم ونصرت راه افتاد!
چند تاخیابونو که ردکردیم یه گوشه واستاد وگفت:
-خب کجابریم حالا؟
کامیار-دوست داری بریم یه جا یه چائی ای چیزی بخوریم؟
نصرت-چرادوست ندارم!؟باشما تا پزشک قانونی م می آم!دیگه اسیرتونم!
romangram.com | @romangram_com