#گندم_پارت_437
کامیار-اقانصرت دیگه شرمنده مون نکنین!
نصرت-دشمنت شرمنده باشه ه نتونه سرشو بلند کنه!سرفراز تر ازشماها دیگه کی می تونه باشه؟؟
کامیار-پس بریم همون کافی شاپ که بودیم!
نصرت-اگه کاری ندارین بریم تئاتر...
کامیار-مگه تعطیل نیس؟
نصرت-چرااما مدیر ش قراره بیاد.یه حسابی باهمدیگه داریم!قراره پول بهم بده!
حرکت کردیم طرف تئاتر که نصرت گفت:
-چقدر خوشحال بود!
کامیار-کی؟
نصرت-حکمت!تاحالا انقدر خوشحال ندیده بودمش!دستتون دردنکنه!روسفیدم کردین!
-نصرت خان چرااین وامونده رو نمی ذاری کنار؟
نصرت-سخته سامان خان سخته!جرات می خواد!
-ترک کردنش جرات می خواد؟
نصرت-نه برگشتن به زندگی من جرات ترک کردنش رودارم اما جرات برگشتن به زندگی روندارم!تاوقتی که اونو دارم کاری به کار زندگی ندارم!وقتی اونو می ذارم کنار اون وقته که زندگی رومی بینم!دیدن زندگی م سخته!یعنی با این صورتش که الان هس سخته!
romangram.com | @romangram_com