#گندم_پارت_433

-خانما واقایون توجه توجه!یه روز یه دختر وپسر جوون داشتن باهمدیگه توخیابون راه می رفتن!یه مرتبه دختره به پسره می گه عزیزم می خوای جایی روکه امپول زدم ببینی؟پسره یه مرتبه نیش ش تابنا گوشش وا می شه وباخوشحالی می گه اره عزیزم اره!دختره بالای یه داروخونه رو نشون می ده ومی گه اونجا عزیزم تواون تزریقاتی!

یه مرتبه صدای خنده ازاین ورواون ور خیابون ودم بستنی فروشی بلند شد!این دخترا ونصرت که دل شونو گرفته بودن ونشسته بودن روزمین!اومدم برم بلندگوروازش بگیرم که به یارو هندونه فروشه گفت:

-جلواینو بگیر وگرنه این هندونه ها تاشب رودستت باد می کنه!

یارو ام معطل نکرد واومد واستاد جلومن!یه هیکلی م داشن که نگو!

کامیار-به یه همشهری می گن اگه یه کامیون اسکناس بهت بدن چیکار می کنی؟یارو یه فکر ی می کنه ومیگه بش مین تومن می گیرم خالی ش می کنم!

دوباره مردم هروهر زدن زیر خنده وجمع شدن دور ما!یکی یکی پنجره خونه هام وامی شد وسراازتوش می اومدن بیرون!

کامیار-یه همشهری دیگه مون سوار اتوبوس می شه یه خرده که میگذره مردم می بینن یه بوی خیلی بدی ازته اتوبوس می اد!نگاه می کنن می بینن این همشهری داره ته اتوبوس ازاون کارا می کنه وبوگند همه جاروورداشته!راننده ترمز دستی رو می کشه ومی اد عقب وبهش می گه مرتیکه کثافت این چه کاری یه کردی؟یارو باهمون لهجه می گه به!حالا بیاوخوبی کن!مگه خودت یه ساعته داد نمی زنی برین عقب!برین عقب؟!خب منم حرف ترو گوش کردم دیگه!

دیگه این ملت داشتن ازخنده می افتادن روزمین!خودمم اشک ازچشمام می اومداما زود خودو کشیدم وسط جمعیت که کسی نفهمه این کامیار بامنه!

کامیار-یه روز توژاپن یه موش روبعداز30سال ازمایش وتمرین وبدبختی باسوادش کرده بودن وبهش یاد داده بودن چیز بنویسه واورده بودنش تومیدون شهر که همه مردم این موفقیت روباچشم خودشون ببینن!خلاصه موشه روگذاشته بودن وسط میدون وده بیست هزار نفر بافاصله ازش واستاده بودن ونگاه می کردن اتفاقا توهمون روز یه هموطن مام رفته بوده ژاپن برای کار وقتی این جمعیت رومی بینه اروم اروم خودشو ازلاشون می کشه جلو که ببینه چه خبره.تا وشه رووسط میدون می بینه ومی دوئه طرفش وتا می آن بگیرنش باپاش موشه روله می کنه ودستاشو می زنه کمرش وباافتخار به مردم می گه یه دانه موشم انگدر ترس داره که شولوخش کردین!؟تامام شد!

مردم شروع کردن برتش کف زدن که گفت:

-خب حالا!بعدازشنیدن این لطیفه ها وقت خرید هندونه س!زود بیاین جلو وبخرین وگرنه اگه لوس بازی دربیارین ازجک مک خبری نیس!

هفت هشت نفر باخنده اومدن جلو وهرکدوم یکی دوتا هندونه خریدن که کامیار گفت:

-یه روز یه یارو خواب می بینه که مرده وبردنش یه جای خوب.یه خرده که میره جلو می بینه چندتا دختر خوشگل مثل پری یه نفر رو گرفتن ودارن باته ودریل کتف هاشو سوراخ می کنن واونم هی دادوفریاد می کنه!

این یارو خیلی ناراحت می شه ومی گه ببینم این ادم بدی بوده که این کارو باهاش می کنین؟دخترامی گن نه!اصلا! داریم کتف هاشو سوراخ می کنیم که براش یه جفت بال قشنگ بذاریم!این یارو هیچی نمی گه ویه خرده بین درختاو گل ها وزمزمه رودونغمه پرنده ها می ره جلو وداشته لذت می برده که می بینه بازم صدای داد وفریاد می آد!می ره جلوتر می بینه که بازم یه عده دختر خوشگل یه نفر روگرفتن ودارن بامته پیشونی ش روسوراخ می کنن!این دفعه دیگه خیلی ناراحت می شه ومی گه!این دیگه حتما گناهکاره!پریا می گن نه!اصلا!ماداریم پیشونی ش روسوراخ می کنیم که یه تاج خیلی خوشگل بذاریم سرش!تااینو می گن یارو شروع می کنه به دوئیدن وفرار کردن!پریا بهش می گن کجا؟می گه می رم اون طرف مخالف!می گن اونجا چوب تو...می کنن آ!می گه باشه حداقل سوراخش حاضره ودیگه احتیاج به مته ودریل نیس!


romangram.com | @romangram_com