#گندم_پارت_425
یه خنده ای ازته دلش کردورفت ازدور داشتیم نگاهش می کردیم کناردردانشگاه واستاده بود ویه قیافه ای گرفته بودکه نگو!
کامیار-چرااینجوریه؟
-کی؟نصرت؟
کامیار-این روزگار!یکی مثل مامیشه یکی مثل اون!یکی انقدر ثروت داره یکی انقدر بیچاره س!می دونی اینا که مرتب گندش درمی آد که میلیار میلیار دزدی می کنن باید یه روز دست شونو گرفت وبرد پیش امثال نصرت!باید بفهمن این پول وثروت رو به چه قیمتی به دست اوردن!چندتامثل نصرت باید نابود بشن تااونا پول رو پول شون بیاد!
-اونا انقدر بی شرفن که این چیزا براشون مهم نیس!فکر می کنی خودشون خبر ندارن!
کامیار-چرا خبر دارن ازخیلی چیزا خبر دارن!فقط تاگردنشون رفته تولجن!دارن دست وپامی زنن تابقیه شم بره!اومدن!
برگشتم طرف خیابون نصرت دست یه دختر روگرفته بود وداشت باخودش می اورد یه دختر هم قد خودش بود ظریف وترکه ای مانتوی قشنگ کوتاه بایه شلوار جین پوشیده بود ویه مقنعه سرش بود ازدور نمی تونستم صورتش رودرست ببینم اما هرچی نزدیکتر می شد صورتش واضحتر می شد کم کم جاخوردم!چقدر صورتش به نظرم اشنا بود یه صورت خوش فرم وقشنگ باچشمای کشیده وابروهای پر!
کامیار زودپیاده شد ومنم پشت سرش وتارسیدن بهمون کامیار ازاین ورماشین رفت اون طرف وگفت:
-خانم سلام عرض کردم.خسته نباشین حال شما چطوره؟
حکمت-سلام خیلی ممنون
نصرت-ایشون کامیار خان هستن ازدوستان وشرکاء
حکمت-ازاشنایی تون خوشحالم!
بعد برگشت طرف من ویه سری تکون داد اصلا حواسم بهش نبود وتوافکار خودم بودم راستش باور نمی کردم که نصرت یه همچین خواهر قشنگ وخانم وباوقاری داشته باشه!اونم دانشجوی پزشکی دانشگاه...!
نصرت-ایشونم سامان خان هستن سامان جون چرااونجاواستادی؟
romangram.com | @romangram_com