#گندم_پارت_424
کامیار-بیا پائین دیگه!
نصرت-آخه می ترسم یه طوری بشه!
کامیار-نترس طوری نمی شه شدم فدای سرت بپر پائین!
نصرت یه ذوقی کرد که نگو!تاحالا یه همچین احساس شادی ای توکسی ندیده بودم!زود پیاده شد ونشست پشت فرمون وگفت:
-دنده هاش جه جوریه؟
کامیار-همونکه روش زده
درهاروبستیم ونصرت ترمز دستی روخوابوند واروم حرکت کرد ویه خرده که رفت قلق ماشین دستش اومد وگفت:
-کشتی لامسب!ماشین نیس که!
من وکامیار خندیدیم انقدر نصرت خوشحال بود که انگار داشت پرواز می کرد!
چندتا خیابون رورد کرد وجلودردانشگاه نگه داشت وپیاده شد وگفت:
-الان می آم بچه ها!
حرکت که بره اما انگارپشیمون شد وبرگشت وگفت:
-نذارین برین آ!
کامیار-برو مرد حسابی!کجا نذاریم بریم؟بروخیالت راحت باشه!
romangram.com | @romangram_com