#گندم_پارت_423

نصرت-نکنه شماهام خلاف ملافین؟

-نه نصرت خان ماشین خود کامیاره!

نصرت-اخه این ماشین خدا ملیون قیمت شه!خیلی مایه دارین؟

کامیار-همچین!سوارشین

سه تایی سوار شدیم وکامیار حرکت کرد که نصرت گفت:

-قربون اون خدابرم!کاشکی امروز یه چیز دیگه ازش خواسته بودم آ!

-مگه ازخداچی می خواستی؟

نصرت-امروز یعنی ازدیشب همه ش توفکر این جریان بودم!می خواستم شماها رووردام ببرم جلوحکمت قیافه بگیرم فقط می ترسیدم بابرنامه ای که دیشب توخونه م دیدین دیگه تحویلم نگیرین!حالا هم شما اینجائین وهم این ماشین! شکرت خداجون!ممنونم ازت!

اینوکه گفت کامیار زدرو ترمز وبهش گفت:

-رانندگی بلدی؟

نصرت-آره چطور مگه؟

کامیار ترمز دستی روکشید وپیاده شد وگفت:

-بشین پشت فرمون.

خودشم رفت واون یکی دررو واکرد نصرت همونجا نشسته بود ومات به کامیار نگاه می کرد!


romangram.com | @romangram_com