#گندم_پارت_414
-من بااجازتون ازحضورتون مرخص می شم درحقیقت یه اشتباهی پیش اومده وگرنه من یه همچین جسارتی نمی کردم وخدمت نمی رسیدم!یعنی می خوام شما بدونین که من ادمی نیستم که حدومرز خودم رونشناسم!
برگشت یه نگاهی به باغ کرد ویه پوزخند زد وگفت:
-واقعا نمی دونم چرا کاملیا خانم به من این چیزا رو گفته بودن!سردرنمی ارم!درهر صورت بااجازتون خواهش می کنم عذرخواهی منو قبول کنین!
کامیار-بشین بابا کارت دارم!
دست شو گذاشت روشونه سالم وبه زور نشوندش رونیمکت وگفت:
-اولا که من چند تاازاین مسئله هارو درست کردم!نمره شونو بهشون بده!دوما انتظار داشتی چی؟انتظار داشتی کاملیا تا رسید بهت وبگه بابام فلانه وبابابزرگم فلان؟توخودت اگه موقعیت کاملیا روداشتی ومی خواستی یه دختری رو برای ازدواج انتخاب کنی می اومدی این چیزا رو بهش بگی؟اون وقت بعد ازاینکه بهش گفتی همیشه یه گوشه دلت چرکین نبود که شاید دختره ترو برای پول وثروتت بخواد؟
سالم یه خرده فکر کرد وبعد گفت:
-شاید!
دوباره یه فکری کرد وگفت:
-چرا!منم همین کار رو می کردم!
کامیار-بیا!اینم ورقه هات!حالا می خوای بری برو!بااین بچه هام بیشتر کارکن!تواتحادا همه شون ضعیفن!
سالم ازجاش بلند شد که دوباره کامیار گفت:
-بقیه مشکل تم باخود کاملیا حل کن!
بیچاره یه نگاهی به ماها کرد ورفت طرف موتورش وقتی بهش رسیدبرگشت وگفت:
romangram.com | @romangram_com