#گندم_پارت_415

-چراایشون خواست که من امروز بیام اونجا؟

کامیار-من بهش گفتم می خواستم یه نظر شمارو ببینم!

بعد رفت جلوش وگفت:

-کاملیا دنبال پول وثروت نیس!به اندازه کافی شایدم خیلی بیشتر داره!برای اون شخصیت وعاطفه ومهر ومحبت وعشق مطرحه!

سالم برای شما چی؟

کامیار-اگه منظورت من وبابا بزرگمیم همینا برامون مهمه!

سالم-می خوام حرف دلم روبراتون بگم چون احساس می کنم یعنی می بینم شما خیلی فهمیده این!راستش اولش که اومدم اینجا احساس غرور می کردم اما حالا نه!حالا احساس کوچیکی می کنم!

کامیار-اشتباه می کنی برادر!کسی تواین روز وروزگار بتونه مدرکش روازدانشگاه سراسری بگیره وسه جاکار کنه ادم کوچیکی نمی تونه باشه!

بعد دستش رو دراز کردطرف سالم وگفت:

-خوشحالم ازاینکه باشما اشنا شدم اقای فرزاد سالم!

سالم یه لبخند زد وباکامیار دست داد منم زود رفتم جلو وگفتم:

-منم ازاشنایی باشما خوشحالم اقای سالم!

بامنم دست دادوخندیدکه کامیار گفت:

-ببخشین اگه پذیرایی ازتون نکردیم.یه دیدار دوستانه وغیر رسمی بود.ایشاله تویه مراسم رسمی ازخجالت تون دربیایم!


romangram.com | @romangram_com