#گندم_پارت_384

اینو گفت ودررو بست واومد بیرون!

-کی بود؟

کامیار-یکی یه چیزی گفت دیگه!بیا بریم!بده من اون بازو سالمت رو!

بازوی منو گرفت وباهمدیگه رفتیم طرف ته باغ نزدیک خونه کامیار اینا.توراه هیچی نگفتم اونم هیچی نگفت وقتی رسیدیم ته باغ رویه نیمکت تویه جای تاریک نشستیم وکامیار دوتا سیگار روشن کرد ویکی ش روداد به من وگفت:

-چی می گفت؟

شعر می خوند.ازشاملو.

کامیار-حرفایی که می زد چی بود؟

یه پک به سیگار زدم واروم اروم براش اونایی روکه یادم بود گفتم یه خرده فکر کرد وگفت:

-راستی راستی کدوم درسته؟این زندگی یااون زندگی؟اصلا کدوم شون اسمش زندگیه؟اگه ما یه سری محدودیت ها رو ایجاد می کنیم ایا نباید براش جایگزین م پیداکنیم؟همه ش که نباید ها نیس!هرنبایدی یه بایدم داره!

-شاید گندم راست می گه؟

کامیار-چی رو؟

-اینکه من ترسوام!

کامیار-غلط کرده گندم!اون الان عصبانیه یه چیزی می گه!خبر نداره که تو چه دل گنده ای داری!

-دلداریم می دی!؟


romangram.com | @romangram_com