#گندم_پارت_385
کامیار-نه راست شو می گم!من بودم امشب توتئاتر جلو اون ادما که یقهنصرت رو گرفته بودن واستادم؟من بودم که وقتی الاغه رو داشتن می کشتن می خواستم برم جلوشونو بگیرم؟
-اینا یعنی شجاعت؟
-بازم بریم سراغ نصرت
کامیار-دوست داری بریم؟
-آره
کامیار-پس می ریم دیدی حالا چقدر شجاعی؟اگه تودنبال کار گندم نباشی منم ول می کنم!
-یعنی تومی گی گندم می خواد چیکار کنه؟
کامیار-دوباره یه بارکی ش کنه دیگه!
-این یعنی چی؟
کامیار-زیاد این حرفا رو جدی نگیر!دختر تو این سن وسال وباشرایط گندم زیاد ازاین تهدید ها می کنه اما انجامش نمی ده!حالا پاشو بریم بخوابیم که حداقل فردا جون بلند شدن روداشته باشیم!بیابریم شب خونه ما!
-نه می رم خونه خودمون!
دوتایی ازجامون بلند شدیم که دیدیم یه سایه ازوسط درختا داره می اد طرف ما!کاملیا بود صبر کردیم تا بیاد جلو وقتی رسید یه خنده ای به من کرد وگفت:
-خیلی خوشم اومد که حرف دلت روبهش زدی؟
بهش خندیدم که گفت:
romangram.com | @romangram_com