#گندم_پارت_383

-تومطمئنی که اون خوشبختی یه؟

گندم-نه!اما امتحانش می کنم!این همه سال اون چیزایی روکه بهم گفتن چشم بسته قبول کردم حالا می خوام باچشم باز چیزای دیگه روهم امتحان کنم !دنیا همون باغ نیس سامان!توخودت حتما می دونی!چون تو دنیای بیرون ازباغم دیدی!

-هیچ جا امنیت این باغ رو نداره!

گندم-اینم باید خودم امتحان کنم!

-ومنم اصلا مهم نیستم!

گندم-توباید نشون بدی که مهمی!باید یه کار سخت بکنی تا معلوم بشه مهمی!من دیگه نمیخوام میون یه مشت مرده زندگی کنم!بین شما تنها کسی که زنده س کامیاره!نمی ترسه!وحشت نمی کنه!مثل آب رودخونه س نه مثل اب تواب انبار!سامان ماها می تونیم غیر ازدزدکی نگاه کردن به همدیگه کار دیگه ای هم بکنیم!زندگی فقط دزدکی همدیگرو دیدن نیس!زندگی اصلا دزدی نیس که ازش شرم داشته باشیم!زندگی اسارت نیس بابا!زندگی به ازادی رسیدنه!

-چه ازادی ای؟

الو گندم!الو!

تلفن روقطع کرده بود یه لحظه همونجوری سر جام موندم!یادم رفته بود که تنها نیستم!خجالت می کشیدم که تلفن رو از دم گوش بیارم پایین!شاید گندم راست می گفت!زندگی دزدی نیس که ازش شرم داشته باشیم!دوست داشتنم دزدی نیس که ازش خجالت بکشیم!اگرم به کسی گفتیم که دوستش داریم دزدی نکردیم که جرات نکنیم بعدش سرمونو بلند کنیم!پس چرا االان جرات اینکه تلفن رواز گوشم جدا کنم ودستمو بیارم پایین ندارم؟؟

دستم رواوردم پایین وسرمو بلند کردم!تموم نگاه ها به من بود!شاید همون نگاه هایی که نصرت ازش حرف می زد!

تنها نگاه کامیار محکم وتایید کننده بود پس یعنی فقط این کامیار بودکه زنده بود؟

اروم از جام بلند شدم کامیارم بلند شد رفتم طرف در سالن کامیارم دنبالم اومد در رو واکردم ورفتم بیرون که شنیدم یکی گفت((واقعا شرم اوره))

خنده م گرفت!شرم به خاطر چی؟داشتم دوباره حرفای گندم رو می اوردم توذهنم که کامیار برگشت طرف بقیه وگفت:

-من ازطرف این ادم هرزه وقیح بی ابرو ازتموم شماها ادمای نجیب ابرودار باحیا عذر خواهی می کنم!اما هرکسی یه کلمه دیگه حرف بزنه پرونده هاتونو همین الان وهمین جا رومی کنم!شب بخیرخانمها واقایون پارسا وپاکدامن!


romangram.com | @romangram_com