#گندم_پارت_382

تاروکمونچه!

مرده می برن

کوچه

به کوچه!

من نمی خوام کوچه باریک ودکون بسته خونه تاریک وطاق شیکسته باشم سامان دیگه نمی خوام!

من نمی خوام یه تارو کمونچه از صداافتاده باشم!

من نمی خوام مثل یه مرده باشم که رودوش کسای دیگه هرجایی که می خوان ببرنش برم!من می خوام زنده باشم وزندگی کنم!می خوام زنده باشم وخودم راه برم!می خوام تموم اون کارایی رو که یه عمر ازش منع م می کردن بکنم! من می خوام برم طرف اون چیزایی که همیشه ازش ترسوندنم!

من دیگه ازحرف نزدن خسته شدم سامان!می خوام دیگه حرف بزنم اونم باصدای بلند که مرد غریبه صدامو بشنوه! دیگه ازسیاه وقهوه ای و دودی بودن خسته شدم!می خوام یه رنگ تازه باشم!قرمز،آبی،صورتی!می خوام برم!می خوام برم وزمین ممنوعه رو ببینم!می فهمی چی می گم؟؟

-خب بیا باهم می ریم ومی بینیم!

گندم-باتو؟باتو ادم ترسو؟باتویی که جرات وشهامت رو توت کشته ن؟باتویی که سال ها طول می کشه تا حرف ازتو دلت بیاد رو زبونت؟چند سال باید صبر کنم تا تو چیزی رو که دلت می خواد بازبونت بگی؟

-حالا که گفتم!

گندم-اینطوری دیگه برام قشنگ نیس!

-پس من باید چیکار کنم؟

گندم-یه وقتی دنیای من همون باغ بود وادماش همون ادمای توباغ!یه وقتی ازمیون این همه مرد تنها ترو دیدم وتومرد من بودی!یه وقتی فکر می کردم فقط تویی که می تونی منو خوشبخت کنی!یه وقتی خوشبختی رو تنها همین می دونستم اما حالانه!حالا فهمیدم که خوشبختی یه جور دیگه شم هس!


romangram.com | @romangram_com