#گندم_پارت_375

-همین حرفی که زدی!

گندم-مگه من اینو خواستم؟بروبه اون کثافتا بگو که یه بچه رودزدیدن!

هیچی نگفتم که یه خرده بعد آرومتر شد وگفت:

-ببینم بازم می تونی کاری کنی که باورت کنم؟

-تواگه جای من بودی همین اندازه م نمی تونستی!

گندم-شاید!

-پس باورم کن!

یه خرده صبر کرد وبعد گفت:

-بر ان فانوس که ش دستی نیفروخت

بر ان دوکی که بر رف بی صدا ماند

بران ائینه زنگار بسته

بران گهواره که ش دستی نجنباند

بران حلقه که کس بردر نکوبید

بران درکه ش کسی نگشود دیگر


romangram.com | @romangram_com