#گندم_پارت_371

-پس بالاخره معلوم نشد این طفل معصوم کجاس!

کامیار-چراعمه جون!درست درست معلوم نشد اما یه چیزایی فهمیدیم!

یه مرتبه عمه وشوهر عمه م ازجاشون پریدن وهجوم اوردن طرف کامیار!بیچاره ها ازخوشحالی اینکارو کردن اما این کامیار جونور ازجاش پرید وپاشو گذاشت رواین مبل واون مبل وازرو سر وکله افرین ودلارام دررفت ورفت دم درواستاد!عمه وشوهر عمه م همونجا خشک شون زد!بقیه م همینطور!من دیگه نتونستم جلوخودمو بگیرم وبلند بلند شروع کردم به خندیدن که پشت سر من همه زدن زیر خنده!حرکت کامیار به قدری قشنگ وهم اهنگ باحرکت عمه اینا بود که انگار ازقبل برنامه ریزی کرده بودن!پدرم که ازخنده ازچشماش اشک می اومد گفت:

-عمو چرا همچین کردی؟

کامیار-عمو اینا می خوان منو بزنن!

آقای منوچهری-نه عموجون!ازخوشحالی مون ازجامون پریدیم!بیا جلو عمو جون نترس!

حالا ما می خندیدم اما این کور شده خنده به لبش نمی اومد!آروم اروم برگشت سرجاش که آقای منوچهری باخنده ماچش کرد وگفت:

-کجاس عموجون گندم!

عمه م-بگو عمه!فقط جون عمه شوخی نکن!اول بگو کجاس بعد هرچقدر دلت خواس شوخی کن وبخند!بذار این دل وامونده ما به سامون بیاد بعد!

کامیار که ناراحت شده بود عمه م روبغل کرد وماچش کرد وگفت:

-به خدا حالش خوبه خوبه!خونه یکی ازدوستاش هس!فقط به ماها نگفتن کدوم یکی شون!ولی سر بسته بهمون گفتن جاش خوبه!

عمه م-پس چرا برنمی گرده خونه؟

کامیار-عمه جون بهش یه خرده وقت بدین!حتما برمی گرده!

عمه م-تومطمئنی حالش خوبه؟


romangram.com | @romangram_com