#گندم_پارت_370

کامیار-خلاصه این شقایق خانم رو انقدر قسم دادیم که تازه اجازه داد باهاش حرف بزنیم!

آقابزرگه-خب چی گفت؟

کامیار-هیچی!افتادیم رودستش!افتادیم روپاش!افتادیم رو...

باپام زدم به پاش که دیگه هیچکس نتونست خودشو نگه داره!دیگه آقابزرگم داشت می خندید!

کامیار-یعنی می گم انقدر التماس کردیم تابالاخره گفت!

بابای کامیار-خب چی گفت؟

کامیار-گفت ازگندم خبر ندارم!

یه دفعه صدای همه به حالت اعتراض در اومد که کامیار گفت:

-حالا گوش کنین اونو ول کردیم ورفتیم سراغ یه دوست دیگه ش!اونم اولش لب وانمی کرد!حالا دست شو ماچ کن! پاشو ماچ کن!صورت شو ماچ کن!نی دونم دیگه کجاشو ماچ کن تابالاخره چی؟

همه باهم گفتن چی؟

کامیار-هیچی قرش زدم واسه خودم!

بابای کامیار-توخجالت نمی کشی پسر جلواین همه بزرگتر ازاین حرفا می زنی؟

کامیار-آخه خیلی خوشگله بابا!

دوباره همه زدن زیر خنده که یه مرتبه عمه م شروع کرد به گریه کردن همه ساکت شدن که عمه م گفت:


romangram.com | @romangram_com