#گندم_پارت_369
-چشم
یه قلپ دیگه خورد وپشتش گفت:
-باباجون
دوباره همه زدن زیر خنده ازهمه بیش تر مش صفر که یه خرده پیش اومده توخونه می خندید!
بابای کامیار که خوشو ازترس آقابزرگه هی نگه می داشت گفت:
-خب گلوت تازه شد؟
کامیار-بعله بابا جون!
کامیار-خب حالا بگو ببینم چی می گی!
کامیار-باباجون میذاری من برم هنر پیشه بشم؟امشب رفته بودیم تست تئاتر فکرکنم قبول شدیم!
دوباره همه زدیم زیر خنده!همچین حرف می زد که همه شک کرده بودن که داره راست می گه یاچاخان خودشم که اصلا نمی خندید!
آقابزرگه-خب بگو چی شد؟خبری ازش پیدا کردین؟
کامیار شربتش روگذاشت رومیز ئگفت:
-اول رفتیم خونه اون شقایق دوستش!ازش گفتیم که ازگندم خبری داره یانه!اما دریغ ازیک کلمه جواب!هیچی بروز نمی داد!همه شون اینطوری بودن ا!
دوباره همه زدن زیر خنده!اصلا جو مجلس عوض شده بود!مجلسی که تایه خرده پیش همه توش ماتم گرفته بودن شده بود عین همون تئاتر سرشبی!فقط عمه بیچاره م به کامیار نگاه می کرد وسرشو تکون تکون می د اد!
romangram.com | @romangram_com