#گندم_پارت_368
-دروغ نمی گم به جان شما!حالش بهم خورده!
تااینو گفت دیگه مادرم نتونست خودشونگه داره واومد طرف من وگفت:
-چه ت شده؟ازبازوت بوده؟قرصاتو خوردی؟بزن بالا آستین ت روببینم!
کامیار-زن عمو جون ازبازوش نبوده!ازجای دیگه ش بوده!اگه بخواین ببینین باید بکشه پائین نه بالا!الانم که نممی شه اینکارو کرد!
دوباره همه زدن زیر خنده آقابزرگه م خنده ش گرفته بود اما خودشو نگه می داشت مادرم یه نگاه به من کرد وگفت:
-شدین عین دوتا پسر بچه!همه ش باید مواظب تون بود وازدست تون حرص خورد!
صورتش روماچ کردم که اشک توچشماش جمع شد ورفت سرجاش نشست من وکامیارم رفتیم رودوتا مبل بغل دست آقابزرگه نشستیم که برامون شربت اوردن ودادن بهمون کامیارشربت ش روگرفت وشروع کرد به هم زدن!
یه دودقیقه ای همینجوری هم می زد که صدای باباش دراومد وگفت:
-چقدر هم می زنی؟بهم خورد دیگه!
کامیارم باحالت معصوم گفت:
-خب شربت روباید هم زد دیگه باباجون!
پدرش درحالیکه معلوم بود پشت این صورت اماده خنده س گفت:
-خب باباجون یه قلپ بخور یه کلام حرف بزن!
کامیارم زود یه قلپ خورد وگفت:
romangram.com | @romangram_com