#گندم_پارت_367
یه مرتبه افرین ودلارام وکتایون وکاملیا زدن زیر خنده!به هوای اونا م بقیه شروع کردن به خندیدن که یه مرتبه آقا بزرگ که بالای سالن رویه مبل نشسته بود وعصاش تودستش بود چند تاسرفه کرد وهمه ساکت شدن!
کامیار زود رفت طرف اقابزرگ وتارسید دولا شد ودست آقابزرگ رو ماچ کرد وگفت:
-سلام اقابزرگ
منم زود رفتم جلوومثل کامیار خیلی بااحترام به آقابزرگ سلام کردم ویه گوشه واستادم که اقابزرگ باسر بهمون جواب داد وبعد به کامیار گفت:
-چی شد؟کجا بودین؟
کامیار-دنبال دوستای این دختره گندم بودیم اقابزرگ!باهزار ویک بدبختی ادرس یکی یکی شونو پیدا کردیم ورفتیم در خونه شون!
اقابزرگ-خب
کامیاراروم گفت:
-جسارته اقابزرگ اما قدیما شما یه شربت نذری درست می کردین ومی ریختین تومنبع می دادین به مردم!ترک کردین این عادت رو!
آقابزرگ یه اشاره به بابای کامیار کرد وگفت:
-بگو شربت براشون بیارن!
بابای کامیارم زود سرشو برگردوند ودوسه نفر ازجاشون بلند شدن واسه شربت اوردن که کامیار گفت:
-واسه این بچه بانبات بیارین!لینت مزاج پیداکرده!ازبالا وپائین نم پس می ده!
همه زدن زیر خنده برگشتم چپ چپ هش نگاه کردم که گفت:
romangram.com | @romangram_com