#گندم_پارت_366

دوباره زبونش رو دراورد وبه همه نشون داد مادرش آروم گفت:

-آخه عزیزم دل ماهزار راه رفت!یه زنگ می زدی ویه کلمه می گفتی کجایی!سالمی!خوبی!

کامیار-می گم نرسیدیم یه چیکه آب بخوریم بابا!این زبون من!ا...!

دوباره زبونش رودراورد ونشون همه داد بابای کامیار یه نگاه به من کردوگفت:

-عموجون این که تکلیفش معلومه!حداقل شمایه خبر به ما می دادین!

تااومدم حرف بزنم که کامیارگفت:

-باباجون اینم مثل من!یه لنگه پا!چوب خشک!

بعد به من گفت:

-زبونت رودرار بهشون!

من داشتم ازخنده می مردم اما خودمو نگه داشتم که مادر کامیار گفت:

-حالا بالاخره چی شد؟شام خوردین یانه؟

کامیار-شام؟کوفت کاری م نخوردیم!می گم دریغ ازیه چیکه آب!این زبون من!ا...!

دوباره زبونش رودراورد ونشون داد که باباش گفت:

-ببر تواون وامونده رو دیگه!


romangram.com | @romangram_com