#گندم_پارت_365
-الهی قربون اون دل کوچیکت برم که واسه من شور زده!
کتایون-داداش نمی دونی اینجا چه خبره!
کامیار-چرا یه چیزایی می دونم!
توهمین موقع کاملیام اومد توراهرو وتا مارو دید سلام کرد وزود به کامیار گفت:
-داداش بابا خیلی ازدستت عصبانیه!حواست باشه!
کامیار یه نگاه به کاملیا کرد وازجاش بلند شد بعد آروم راه افتاد طرف سالن خونه اما یه مرتبه برگشت وصورت کاملیا رو ماچ کرد وزود رفت طرف سالن!
کاملیا وکتایون مات مونده بودن!اما من می دونستم چرا کامیار اینکارو کرد!
خلاصه منم دنبال کامیار رفتم توسالن یعنی تاکامیار در سالن روواکرد همگی باهم شروع کردن به حرف زدن!هرکی یه چیزی بهمون می گفت!یکی می گفت کجا بودین تاحالا؟یکی می گفت واقعا که!یکی می گفت جدا آدمای بیخیالی هستین!یکی می گفت حالام تواین موقعیت وقت تفریح وخوش گذرونیه؟
کامیار هیچی نمی گفت وفقط نگاه می کرد!من اومدم خودمو آماده کنم که جواب شونو بدم اما نمی دونستم چی باید بگم که کامیار گفت:
-اول جواب قوم عاد روبدیم یاقوم ثمود رو؟بابا چه خبرتونه؟جای اینکه بلند شین دوتا شربت هل وگلاب واسه مون بیا رین دعوامون می کنین؟من واین بچه ازسر شب تاحالا یه لنگه پا دنبال کاراین دختره ایم!این طفل معصوم بااین بازوش تاحالا سه مرتبه ضعف کرده تارسوندیم خودمونو به اینجا!گشنه وتشنه عین سگ پاسوخته له له زدیم که یه خبری ازاین دختره بگیریم!ایناها!این زبون من!ا...!
اینو گفت ودهنش روواکرد وزبنش رواورد بیرون ونشون همه داد!
بابای کامیار که یه خرده آرومتر شده بود گفت:
-اخه نباید یه خبری چیزی به ما بدین؟یه تلفن زدن ودوکلمه حرفم کاری داره؟
کامیار-می گم این زبون من!ا...!
romangram.com | @romangram_com