#گندم_پارت_364
-به من چه مربوطه!؟
کامیار-تواگه خبر مرگت دزدکی نمی اومدی اینجا وگندم رونمی دیدی الان این افتضاح به پا نشده بود!
-تورفتی به آفرین گفتی که من عاشق گندم شدم به من چه مربوطه؟اگه توزبونت رو نگه می داشتی اینطوری نمی شد!
کامیار-حالا تونمی شد جای این خونه می رفتی دم پنجره اون یکی خونه؟چه فرقی واسه توداشت؟دخترعمه دخترعمه س دیگه!
-بیابریم توخودتو لوس نکن!
کامیار-من بیام یه کلمه م حرف نمی زنم آ!خودت باید جواب همه رو بدی آ!
-باشه من جواب می دم!
کامیار-فقط هرچی می گی بگو اما درمورد نصرت اینا یه کلمه م حرف نزن!فهمیدی؟
-آره بابا!آره!
کامیار-به هوای من نباشی آ!من یه کلمه م حرف نمی زنم!اصلا انگار نه انگار که من هستم!
-باشه!بیابریم!
رفتیم جلو ودر زدیم که یه مرتبه همه توخونه ساکت شدن یه خرده بعد کتایون دررو واکرد وتا چشمش به ماها افتاد سلام کرد وگفت:
-داداش کجا بودین شما؟دلم انقدر شور زد!
کامیار نشست جلوشو بغلش کرد وگفت:
romangram.com | @romangram_com