#گندم_پارت_372

کامیار-آره عمه جون خوبه خوبه!

عمه م باز شروع کرد به گریه کردن که کامیار به اقای منوچهری اشاره کرد که ببره وبخوابوندش آقای منوچهری م ورش داشت وباخودش بردش طبقه بالا!همه ساکت نگاه شون می کردیم وقتی رفتن کامیار یه سری تکون داد واومد سرجاش نشست وگفت:

-مادروپدرواقعی ادمم انقدر بچه شون رودوست ندارن!

بعدبه من گفت:

-بیا یه زنگ بزن بهش ببین جواب میده؟

-دیروقت نیس؟

کامیار-بزن!فوقش جواب نمی ده دیگه!

همه ساکت ساکت شدن.منم موبایل رودراوردم وشماره موبایل کامیاررو گرفتم دوتا زنگ زد ویکی روشن ش کرد اما حرف نمی زد!

-الو!گندم!

یه لحظه بعد جواب داد

گندم-توام بی خوابی زده سرت؟

-ازلطف شما بعله!

گندم-چراازلطف من؟

-بعدا بهت می گم!کجایی الان؟


romangram.com | @romangram_com