#گندم_پارت_361
کامیار-بریم تو
-صبر کن ببینم!بذار یه زنگ بزنم به گندم!
کامیار-اگه اسمشو الان بیاری یه چیزی دری ووری ام به تو می گم ا!ول کن بابا پدرمونو درآورد!
-ما تموم این کارا رو برای برگردوندن گندم کردیم حالا ولش کنم؟!توچرااینطوری شدی؟
-خودمم نمی دونم!بزن!یه زنگ بهش بزن اما جریان نصرت رو بهش نگی آ!
-فکر نمی کنی بگم بهتر باشه!؟
کامیار-چی می خوای بهش بگی؟بگی داداشش روپیدا کردی؟؟بعدباشوق ازت می پرسه خب برادر عزیزم کجاس؟اون وقت چی بهش می گی؟می گی برادر عزیزت یه اتاق تودروازه...داره؟بعدش اگه پرسید داداش جونم حالش چطور بود چی میگی؟حتما می گی اگه جنس خوب به موقع بهش برسه سرحال وقبراق الحمدالله!بعدش اگه گفت داداشم به چه شغلی اشتغال داره؟حتما می گی توامر صادراته!ازاین ور دخترای مثل پنجه ی آفتابمون رو صادر می کنه ازاون ور یه مشت عرب شیپیشو وارد می کنه!
یه نگاه بهم کرد وگفت:
-اصلا بیابریم تو فردا بهش زنگ بزن!ساعت یک ونیم بعد ازنصفه شبه آخه!بیا بریم کپه مرگمونو بذاریم شاید این شب خاطره انگیز تموم بشه یگه!
اینو گفت ودست گذاشت روهمون بازوی زخمی م که فریادم رفت هوا!یه نگاه به من کرد وگفت:
-ببینم!این بازوی تو فقط به دست من حساسیت داره؟دخترا بگیرنش دردنداره؟
-اه اونا این یکی رومی گیرن!
کامیار-منکه هرکدومو می گیرم توداد می زنی!
-بیابریم توجلو همسایه ها زشته!
romangram.com | @romangram_com