#گندم_پارت_359
تااومدم سوار ماشین بشم بازوم رو گرفت وگفت:
-بهت زنگ بزنم؟
دوباره توصورتش نگاه کردم تنها عیبی که توصورتش بود پوست تیره ش بود!هم پوست صورتش وهم لبش!
-بزن!
وقتی اینو بهش گفتم یه مرتبه یه برق نشست توچشماش!
درماشین روواکردم وسوارشدم که سرشو ازپنجره طرف کامیار کمی آورد تو وبه راننده گفت:
-ید اله خان این دوتا رو دست شما سپردم آ!سالم برسونین شون!
یداله خان یه سری تکون داد وحرکت کرد وقتی رسید سر کوچه برگشتم وعقب رو نگاه کردم هنوز میترا همون جا واستاده بود ومارو نگاه می کرد
وقتی یه خرده ازاونجا دور شدیم به کامیار گفتم:
-اینجا دیگه چه جور جایی یه؟!
کامیار-دیگه حرفشم نزن!دیدنیارو دیدیم !شنیدنیا رو شنیدیم وگفتنی آرو هم گفتیم!دیگه هیچی نگو!
((خیلی ناراحت بود!منم هیچی نگفتم که یداله خان یه خنده ای کرد و گفت))
-بچه های بالا شهرین؟هان؟
کامیار-نخیر یداله خان!بچه سوسول بالای شهریم!حواستو بده داداش به رانندگی ت!
romangram.com | @romangram_com