#گندم_پارت_358

-من توصورتش نگاه کردم دختر قشنگی یه!

کامیار-اِ ببینم

-اِ زهر مارو ببینم!مگه کوری؟

کامیار-نه بابا حالم سرجاش نیس!

-گفت قراره که اونم بفروشن به اون ورآب!

کامیار-اه نمی شه هی یادم نندازی؟

توهمین موقع یه مرد اومد دم در ومیترا باهاش حرف زد ویارو ازخونه اومد بیرون ورفت سوار یه تاکسی که اون طرف تر بود شد وروشنش کرد ودنده عقب اومد طرف ما.میترام اومد طرف ما وگفت:

-بایداله خان برین مطمئنه!

کامیار یه نگاه بهش کرد ونشست بغل راننده ومنم یه نگاه بهش کردم وگفتم:

-ممنون.

میترا-کاری نکردم!

-همین که به فکر ما بودی خیلی یه،لطف کردی!

میترا-بازم می آیین اینجا یا تئاتر؟

-نمی دونم شاید فعلا خداحافظ!


romangram.com | @romangram_com