#گندم_پارت_355

توحیاط دیگه ازالاغه خبری نبود!یعنی دیگه چیزی ازش نمونده بود!این دفعه بدون اون شوک اولیه به حیاط واین خونه نگاه کردم!شاید بیست تا اتاق دور وورحیاط بود!یکی دوتا پله می خورد می رفت بالا ویکی سه تا پله می خورد می رفت پائین!بعضی هاشون که اصلا در نداشتن وجلوشون پرده زده بودن!جلو هرکدومم یه نفر یادونفر نشسته بودن وهرکدوم یه چراغ فیتیله ای یایه گاز پیک نیکی جلوشون بود ویه چیزی مثل قابلمه اماسیاه وسوخته جلوشون بود!بوی گند تریاک تموم فضا رو ورداشته بود پیرزن،پیرمرد،جوون،بچه!هرکدوم مشغول بودن ویه چیزی تواین قابلمه ها ریخته بودن وداشتن گرم ش می کردن!

داشتم به این چیزا نگاه می کردم که میترا گفت:

-چی شده سامان خان؟

برگشتم توصورتش نگاه کردم تو نور مهتابی صورتش خیلی قشنگ شده بود چشماش بااون مژه های بلند یه حالت قشنگی به صورتش می داد!موهای کوتاه ش که هینجوری شونه شده بود پر ازچین وتاب قشنگ طبیعی بود دماغ کوچیک وظریفی داشت قدش م فقط چند سا نتی متر ازمن کوتاهتر بود که می شد گفت بین دخترا بلند قده!برعکس لحظه اول که توروپوش دیده بودمش چاق که نبود هیچی خیلی اندام متنا سبی م داشت !

میترا-حواست به من نیس؟

-چراچرا!یه خرده کامیار ناراحت شد

میترا-چرا؟

-وقتی فهمید اون دختر خانما رو فروختن به عربا ناراحت شد!

تااینو گفت سرشو انداخت پائین ویه لحظه بعد گفت:

-قراره منم همین کارو بکنم

فقط نگاهش کردم که کامیار ازاون ور حیاط صدام کرد ومنم راه افتادم طرفش که میترا گفت:

-چه جوری می خواین برین؟

-نمی دونم یه کاریش می کنیم دیگه!

تارسیدیم به کامیار میترا گفت:


romangram.com | @romangram_com