#گندم_پارت_354
کامیار-تاحالا نفت وگاز وپسته وخرما وخشکبار وسنگ وعتیقه جات وفرش وصنایع دستی وهندونه وطالبی وپرتغال وبیسکوئیت وده تا چیز دیگه مونو بار می زدن وبه اسم صادرات می بردن ازمملکت بیرون حالا نوبت دخترامون شده؟می گم یه پیشنهاد بدیم که توکتابای جغرافی زن ودخترم به صادراتمون اضافه کنن که بچه ها بفهمن چقدر درامد حاصل ازصادرات زیاد شده!
اینو گفت ویه سیگار ورداشت وروشن کرد تاحالا انقدر کامیار رو ناراحت ندیده بودم نصرت یه نگاهی به کامیار کرد وگفت:
-حالا توچرا انقدر ناراحت شدی؟
کامیار-می دونی اینکار یعنی چی؟یعنی فروختن ناموس!اینکار بافروختن خاک وطن فرقی نداره!اونم ناموس فروشی یه اینم ناموس فروشی یه!
نصرت سرشو انداخت پائین که کامیار سیگارش رو خاموش کرد واز جاش بلند شد
نصرت-کجا؟
کامیار-حالم بد شد آقا نصرت!واله ما این چندوقته خیلی چیزا رو دیدیم وگریه کردیم!همه شم می گفتیم که ازاین بدتر دیگه نمی شه اما روز به روز چیزای بدو بدتر داریم می بینیم!
اینو گفت ورفت طرف کاپشن ش وورش داشت وبه منم یه اشاره کرد که منم بلند شدم وکاپشن م روورداشتم ورفتم طرف کفشم که میترا اومد تو وتادید ماها داریم میریم باتعجب گفت:
-کجا؟
کامیار-فعلا دیگه زحمت روکم کنیم بااجازه!
اینو گفت ورفت بیرون که میترا به من گفت:
-چه جوری باهاتون تماس بگیرم یعنی بگیریم؟
رویه تیکه کاغذ شماره موبایلمو نوشتم ودادم بهش وبرگشتم که ازنصرت خداحافظی کنم که دیدم داره بادستش اشک هاشو پاک می کنه!
بی خداحافظی ازاتاق اومد بیرون ومیترام دنبالم اومد
romangram.com | @romangram_com