#گندم_پارت_353

دخترا که همه ش می خندیدن تا یه آن اومدن بشینن که نصرت به میترا اشاره کرد ومیترام بلند شد ودخترا روورداشت ورفت بیرون!کامیار که اینو دید یه نگاه به نصرت کرد وگفت:

-این بود حرمت نون ونمک؟

نصرت-آخه توگوش کن ببین چی می گم بعد!اینارو فروختیم به دبی!

کامیار-چند فروختی شون؟خب می فروختی شون به من!

بعد یه نگاه به نصرت کرد وگفت:

-مگه ادمم می فروشن؟

بعد یه لحظه مکث کردوگفت:

-ای دل غافل!پس کارتو همین بود که می گفتی؟

نصرت ساکت شد وهیچی نگفت

کامیار-نصرت دخترامونو می بری می فروشی به این عربا؟این همه ازمون زن ودختر به اسارت بردن بس نبود که الانم باید ببرن!؟خاک توسرما کنن که انقدر خاک توسر شدیم!

نصرت یه سیگار روشن کرد وگفت:

-من نکنم یاخودشون می رن وبیشتر بیچاره می شن یایکی دیگه اینکارو می کنه!بعدشم خودشون دل شون می خواد!

کامیار-یعنی خودشون باپای خودشون می آن اینجا ومیگن مارو بفروش به عربا؟

نصرت-نه!اینجوری نه!ببین همه چیزو که نمیشه یه مرتبه فهمید!


romangram.com | @romangram_com