#گندم_پارت_352
نصرت دستش رو گذاشت روی پای کامیار وگفت:
-اینا ازدبی دیگه بر نمی گردن ایران!
کامیار-چه اشکالی داره؟اینا رو میذارم اونجا خودم سالی یکی دوبار بهشون سر می زنم!فقط خیالم ازبابتشون راحت باشه!که جاشون خوب ومرتبه وکم وکسری ندارن خودم سه چهار روزه برمی گردم!دیگه امروز روز دیگه این سفرا که سفر نیس!دبی رفتن واومدن شده مثل ازاینجا بری تجریش وبرگردی!تازه ازاینم آسون تره بگیر اون شماره رو دیگه!
نصرت باخنده یه اشاره به دخترا کرد که اونام بادلخوری وناچاری ازجاشون بلند شدن ونصرت بهشون گفت:
-فردا توفرودگاه بلیط وپاسپورتاتون روبهتون میدن!اونجام که رسیدین می دونین که سراغ کی برین؟
کامیار-یعنی چی؟وقتی من اینجا هستم توچرا این طفل معصوما رو می سپری دست یه آدم غریبه؟
-کامیار!یه دقیقه آروم می شینی یانه؟
کامیار-بذار ببینم چه خاکی دارم توسرم می کنم!
بعد برگشت طرف نصرت وگفت:
-ببین نصرت جون!اگه ما نخوائیم درمورد توتحقیق کنیم وجاش یه سفر بریم دبی باید کی روببینیم؟
نصرت-حالا تو یه خرده صبرکن تابهت بگم!
کامیار-برادر من این سفر برای من مقدر شده!باتقدیر که نمی شه جنگ کرد!
بعد برگشت طرف دخترا وگفت:
-خانما شما یه دقیقه بشینین تامن بگم چیکار باید بکنیم!
romangram.com | @romangram_com