#گندم_پارت_351
هونجور که داشت شماره رو می گرفت وبه دخترا نگاه می کرد گفت:
-اگه عمری به دنیا بود وازاین سفر به سلامت برگشتیم دست ترو هم می گیرم می برم پیشش که یه دعایی تعویذی چیزی برات بده شاید اون بیماریتبه مدد نفس این درویش علاج بشه!اما شرطش اینه که شک توکارش نکنی!
یکی از دخترا که چش ازکامیار ورنمی داشت گفت:
-ماهاروهم چیش این درویش می برین؟
کامیار-چرا نمی برم؟می برم!فقط بریم سفر وبرگردیم بعدا!دبی،این کف دست من!
کف دستش رو نشون این دخترا داد وگفت:
-وجب به وجب این خاک رو می شناسم!عرب وعجم!کارمند وکاسب!همه شون باهام سلام وعلیک دارن!اون فروشگاه دی تو دی که باصاحبش سری ازهم سوائیم!اصلا بذارین پامون برسه اونجا خودتون می فهمین چی می گم! یه هتل می برمتون مفت مفت!هشت ستاره!یه طرف آب!یه طرف سبزه!یه طرف تمدن!یه طرف طبیعت!ببینین!فقط دعا کنین این تلفن وامونده جواب بده!همین!دیگه همه چی تمومه!اصلا چرا شماها خودتون همینطوری سر خود راه افتادین برین سفر؟تور وکاروان به این خوبی دراختیارتونه اون وقت خودتون بلند شین تلک تلک برین سفر؟من سالها حمله دار بودم تواین کاروان وتورا!یعنی شماها گناه ندارین گناه ازمن وامثال ماهاس که نمی آئیم یه شعبه اینجاها بزنیم
اصلا آقا نصرت همین اتاق بغلی رو بگیر واسه ما!می خوام یه دفتر بزنم اونجا!اِ...!این وامونده چراجواب نمی ده!
بعدش تللفن روگرفت طرف من وگفت:
-بگیر سامان!تامن بااین خانما برنامه سفر رو جور می کنیم تواین شماره رو هی بگیر تاجواب بده!
یه چپ چپ بهش نگاه کردم که روش رو کرد طرف دخترا وگفت:
-وسایل چی ورداشتین؟زیاد چمدونا رو سنگین نکنین آ!اونجا انقدر چیز میز هس بخریم که نگو!خداکنه یکی ازاین کنسرتای خواننده هام مصادف بشه بااین سفر مقدر!می گن قسمت کسی رو کس دیگه نمی تونه بخوره ها!ببینین باید بچرخه وبچرخه وما بیائیم اینجا وشماهام بیائین اینجا وهمگی باهم مشرف بشیم دبی!
این دخترا ومیترا و نصرت دیگه مرده بودن ازخنده که کامیار به من گفت:
-چراشماره رو نمی گیری؟
romangram.com | @romangram_com