#گندم_پارت_350
-اینا مسافرن!مسافر اون ور آب!
کامیارم برگشت طرف شونو ودرحالی که می خندید گفت:
-اغر بخیر خانمای عزیز!سفر به سلامت!کجا به سلامتی عازمین؟
یکی ازدخترا گفت:
-فعلا دبی.تا بعدش چی پیش بیاد وکجا بریم
کایار-به به!چه حسن تصادفی؟اتفاقا منم عازم دبی م!فقط نمی دونم چرا به دلم افتاده بود وهی دست دست می کردم! نگو قسمت این بوده که باشما خانمای محترم آشنا بشم وچهار تایی بشیم همسفر همدیگه!اصلا ازقدیم گفتن سفر می خوای بری باجمع برو!حالا بلیط شما واسه کی هس؟
یکی دیگه ازدخترا که می خندید گفت:
-فردا عصر!می تونین شمام بلیط گیر بیارین؟
کامیار همونجور که داشت اینارو نگاه می کرد ومی خندید موبایلش رو ازجیبش در اورد وگفت:
-کار ازاین آسون تر توزندگی م نکردم!5دقیقه به من وقت بدین تاتوهمون هواپیمای شما وتوهمون ردیف وهمون صندلی بغلی تون یه بلیط جور کنم!اتفاقا چند وقتی بود که هردفعه کفشامو ازپام درمی آوردم،می دیدم یه لنگه ش سوار شده رو یه لنگه دیگه ش!مونده بودم فکری که این جریان چه صورتی داره؟رفتم پیش یه درویشی که صاحب کمالاته! مسئله روبراش گفتم که یه تفال وتعقلی کرد وگفت یه سفر تو طالعت افتاده ازش پرسیدم درویش این سفر به چه ترتیبه؟ گفت ازجایی که انتظارش رو نداری!گفتم همسفرم کیه؟گفت چند صاحب جمال فرشته روی!راستش من باور نکردم واین جریان یادم رفت رفت رفت تا الان!الان که این اتفاق افتاده تنم لرزید!به جون شما به جون خودم عرق شرم نشست رواین ستون مهره هام !چرا؟به خاطر اینکه به گفته های این درویش صاحب نفس شک کردم!بریم وبرگردیم می رم پابوسش وازش عذر خواهی می کنم که چرا دل به حرفاش ندادم!
بعد برگشت طرف من وگفت:
-واقعا عجیب نیس سامان!توتعجب نکردی؟
یه نگاه بهش کردم وگفتم:
-چراواله!منم خیلی تعجب کردم!می شه آدرس این درویشی روکه انقدر پیشگویی ش دقیقه به منم بدی؟
romangram.com | @romangram_com