#گندم_پارت_349
-مثلا بادی گاردن!
نصرت-یه همچین چیزی!مثل آب خوردنم آدم می کشن!عین همون الاغه که دیدی اگه باشماهام کاری ندارن واسه اینه که بامن اومدین اینجا!وگرنه تاالان لخت تون کرده بودن!
کامیار-توچرااینطوری نیستی؟
نصرت-چه جوری؟
کامیار-باهمین مشخصات که گفتی؟
نصرت-آخه کار من چیز دیگه س!باید تروتمیز باشم!
تاکامیار اومدیه چیزی بگه که دوباره ازتو حیاط سروصدا بلند شد صدای چند تا دختر بود!میترا زود به نصرت گفت:
-برم بگم مهمون داری؟
نصرت-نه بابا بذار بیان تو!خودم که می خوام همه چیزو بهشون بگم!بذار خودشونم ببینن!
دست کرد ویه سیگار ورداشت وتا روشنش کرد درواشد وسه تادختر جوون حدود بیست سال اومدن توتا چشمشون به من وکامیار افتاد همون جلو در خشک شون زد!
نصرت-بیاین تو غریبه نداریم
سه تایی سلام کردن وکفشاشونو دراوردن واومدن تو ویه گوشه نشستن وشروع کردن به من وکامیار نگاه کردن ودر گوش همدیگه پچ پچ کردن وسر تکون دادن!سرشونوباحالت تاسف تکون می دادن!طوری م اینکارو می کردن که ماها متوجه بشیم که نصرت گفت:
-خودتونو خسته نکنین اولا من اهل اینکارا نیستم خودتونم می دونین!دوما که اینا اونایی که شماها فکر می کنین نیستن! آدم حسابی ن!
بعد برگشت طرف کامیار وگفت:
romangram.com | @romangram_com