#گندم_پارت_344

کامیار-اگه جایی اشتباهی چیزی داشتی م بهت نگیم؟

نصرت-چرابگین هرچند خودم همه ش رومی دونم!

کامیار-اول بگو چند تا خواهر برادر بودین وپدر ومادرتون کجان؟

نصرت-می خوای پدر منو امشب باخاطراتم دربیاری؟باشه عیبی نداره!انقدر مردی که این چیزا فدای یه تار موت! بذار چهار تا چایی بریزم بعد

چند تااستکان ازهمون بغل ورداشت وتوش چایی ریخت وبایه قندون پلاستیکی گذاشت جلو ما وخودش یکی ش رو ورداشت وگفت:

-بخورین.چایی ش مزخرفه اما بهتر ازاین نمی تونم جور کنم.

چایی مونو ورداشتیم وشروع کردیم به خوردن خودش مثل برق چایی ش روخورد وپشت سرش سه چهار تا قرص گذاشت دهنش وقورت شون داد ویه سیگار دیگه ازتو پاکت سیگار کامیار دراورد وروشن کرد وگفت:

-ننه وبابام که مردن!خدا بیامرزدشون.الان منم ویه خواهر

کامیار-همین یه خواهر وبرادر بودین؟

نصرت-نه بابا!چهارتا بودیم الان فقط دوتامون موندیم

کامیار-اونای دیگه چی شدن؟

نصرت-حشمت که مرد!عزتم که بابام فروختش!

تااینو گفت من وکامیار یه مرتبه برگشتیم وبه همدیگه نگاه کردیم!حس ازتن من رفت!پس حقیقت داشت!گندم خواهر نصرت بود!درست پیداش کرده بودیم!

اصلا متوجه نبودم که دارم فقط به کامیار نگاه می کنم که نصرت گفت:


romangram.com | @romangram_com