#گندم_پارت_343
نصرت-شرطش اینه که ازاین نگاها بهم نکنین!حقیقت بهم برمی خوره!
کامیار-کدوم نگاها؟
نصرت-چون ازهردوتون خوشم می آد رک بهتون می گم!ازنگاه آقا سامان گل!
یه آن ازخجالت سرخ شدم وزود گفتم:
-معذرت می خوام آقا نصرت!به خدا من اصلا متوجه نبودم!باور کنین...
نذاشت حرف بزنم ودولاشد وصورتم روماچ کرد وگفت:
-نخواستم حالت روبگیرم واله!رفیقمی مهمونمی قدمت رو جفت تخم چشمام جونمم واست فدا می کنم اما نگاهت یه جوریه!مثل نگاه عاقل اندر سفیه!مثل نگاه یه آدم به یه آشغال!این ناراحتم می کنه!
کامیار یه مرتبه دستش روگذاشت روی پای نصرت وگفت:
-نصرت یه چیزی بگم ناراحت نمی شی؟
نصرت-نه چون تواین چند ساعت اخلاقت دستم اومده!اونجا که پول برام دادی!اونجا که آبروم رو خریدی ورفتی رو صحنه!ازاینا فهمیدم خیلی مردی!ازرو راستی ت تونمایش وروصحنه م فهمیدم که خیلی رک حرفت رومی زنی وهیچی به دل نداری!پس هرچی می خوای بگو!
کامیار-توبه یه آدم که اینطوری زندگی کنه چه جوری نگاه می کنی؟
نصرت-مثل یه آشغال!اما شماها خودتونو نیگه دارین واینجوری بهم نگاه نکنین!می خوام اینو بگم!
-به خدا نصرت خان اصلا یه همچین قصدی نداشتم!یاخودم متوجه نبودم اما شما بدونین که انقدر حالی م هس که بفهمم یه لیسانس شیمی بیخودی گذرش به این جور جاها نمی افته!
نصرت-دستت دردنکنه!
romangram.com | @romangram_com